دلم یک فنجان قهوه تلخ میخواهد،آنقدر تلخ که تلخی روزهایم در برابرش ناچیز جلوه کند. و یک خوشه ی
گندم که لابه لای گیسوان متلاطمم ،میان بازوان تنومند باد با پیچ و تاب طنازانه اش گردش زمین و زمان
را به سخره بگیرد، و برکه ای راکد و سرد که آتش درونم را به کام بکشد و آسمان تیره ی شبی که ستاره
های بی فروغ چشمانم را به قلب خسته اش بسپارم و تهی از هرگونه احساس و میل و خواسته ای شهر
متروک خیالم را ترک کنم . بروم به سمت پوچی و نابود شوم.نیست شوم،آنقدر بروم تا به عدم برسم.
به آن نقطه ای که دیگر هیچ وجودی نیست.آن نقطه ای که من اسمش را گذاشته ام نقطه ی رهایی!!!
برچسب: عدم خلافی,عدم وجود,عدم الاهتمام,عدم الصبر,عدم الانتصاب,عدم,عدم سوء پیشینه,عدم تمکین,عدم دریافت پیامک تبلیغاتی,عدم الثقة,
نویسنده: کاوه مهدوی
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 19:01