
دلم یک فنجان قهوه تلخ میخواهد،آنقدر تلخ که تلخی روزهایم در برابرش ناچیز جلوه کند. و یک خوشه یگندم که لابه لای گیسوان متلاطمم ،میان بازوان تنومند باد با پیچ و تاب طنازانه اش گردش زمین و زمانرا به سخره بگیرد، و برکه ای راکد و سرد که آتش درونم را به کام بکشد و آسمان تیره ی شبی که ستارههای بی فروغ چشمانم را به قلب خسته اش بسپارم و تهی از هرگونه احساس و میل و خواسته ای شهرمتروک خیالم را ترک کنم . بروم به سمت پوچی و نابود شوم.نیست شوم،آنقدر بروم تا به عدم برسم.به آن نقطه ای که دیگر هیچ وجودی نیست.آن نقطه ای که من اسمش را گذاشته ام نقطه ی رهایی!!! ...
ادامه مطلب